سفرنامه شمال2 و روز دختر
دخترنازنینم :یسنا جونی
ما چهارشنبه صبح ساعت 5 راه افتادیم به سمت شمال اونم به طور دستجمعی با خونواده مامان. همسفرای عزیزمون مامانی جون(دایی جونی کار داشت نتونست بیاد و جاش حسابی خالی بود)، عزیز جون، دایی فرشاد،دایی فرهادینا و خاله اینا بودند که حسابی بهمون خوش گذشت و کیف کردیم. خوشگل مامان همون جور که برات گفتم ما چهارشنبه صبح راه افنادیم و جمعه غروب هم برگشتم ، مسافرت کوتاهی بود ولی حسابی با امیرحسین اب بازی کری و بهت خوش گذشت
ماجرای سفرمون رو در ادامه مطلب برات کامل توضیح میدم عشقممممممممم

فدای عکست بشم خوشگل مامان
صبح نماز صبح رو خوندیم وراه افتادیم ، بابابایی سعی کردیم سروصدا نکنیم تا شما بیدار نشی ولی بی فایده بود شما حسابی سرحال وخوشحال بودی که داریم میریم ماشین و دد

رسیدیم سر پیروزی و با دایی فرهادینا منتظر بودیم تا ماشین خاله اینا هم برسه ، بابا پیاده شده بود تا با دایی حرف بزنه شما هم از فرصت استفاده کردی و رفتی جای بابا پشت فرمون و ساعت 5 صبح برای خودت نانای گذاشتی و کیف میکردی

تو راه با کلی زحمت یه خورده خوابیدی و بعدش برای صبحانه خوردن وایسادیم شما هم بیدار شدی و کلی از دیندن امیرحسین ذوق کردی

یعد خوردن صبحانه اونجا یه تاب داغون داشت که ما شما رو بردیم که سوار بشید و حسابی هم تاب بازی بهتون چسبید

بعدش امیر حسین جونی اومد تو ماشین ما و تا رسیدن به شمال حسابی آتیش سوزوندین باهم

فدات بشم که لباس پوشیدی و اماده شدی تا بری تو دریا

فدات بشم کلی عکسای خوشگل ازت انداختیم که چندتاشون برات اینجا یادگاری میزارم

فدات بشم من که عاشق شن بازی کردن هستی

روزت مبارک عشق مادر
فدات بشم من ، دورت بگردم دختر عزیزم ما شما رو روز دختر بردبیم فروشگاه وکادوی روز دختر برات از این کیفای عروسکی خریدیم که خیلی دوسش داری

دخترم این دفعه میخواد با پسونک بره لب ساحل

اینجا هم رفته بودیم بازار تا خرید کنیم

تو راه برگشت هم بابایی برام دوغ خرید که شما حسابی دوست داری



سفرنامه شمال2 و روز دختر 

